‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها

خداحافظ بلاگر!

کوتاه و مختصر اینکه با بلاگر خداحافظی کردم و به وردپرس پیوستم!
آدرس iroit.ir همچنان باپرجاست، اما به وبلاگ جدید اشاره دارد. لطفا اگر از طریق خوراک این مطلب را می‌خوانید، مشترک خوراک اصلی شوید. همچنین لطفا این مطلب (6 ساله شدیم!) در وردپرس را هم بخوانید. :)
آیرو آی‌تی فعال‌تر از سابق، به فعالیت خود ادامه خواهد داد ;)

جام جهانی دوست داشتنی فوتبال!

وقتی از دغدغه‌های کاری و اجاره خونه و خرج زن و بچه و مشکلات این‌چنینی که تقریبا ذهن همه رو درگیر و مشغول خودش کرده بیرون بیایم، حتما حواسمون به رقابت‌های جام‌جهانی فوتبال جلب خواهد شد! جام‌جهانی‌ای که این روزها صحبت‌های زیادی در موردش می‌شه، چه در کوچه و بازار دنیای واقعی، چه مجازی. توییتر و فرندفید و ... .
اگر هنوز موفق به دریافت برنامه بازی‌ها نشدید، مي‌تونید برنامه‌ی کامل بازی‌های جام‌جهانی 2010 آفریقای جنوبی رو از اینجا، یا اینجا دانلود کنید.#

مساله ی تحریم ایران و باقی قضایا

دیشب فرصتی شد تا به کار عقب مونده‌ای برسم. قصدم این بود که سرویس گفتگوی آنلاینی (Live Chat) رو برای چند وب‌سایتی که قرار است بزودی شروع بکار کنند، پیدا کنم. وبسایت‌های ایرانی معمولا از !LiveZilla که یک سرویس دهنده‌ی کاملا رایگان است استفاده می‌کنند. چون بنظرم لایو زیلا مشکلاتی از جمله شکل ظاهری، حجم بالای نرم‌افزار نصب شده روی کامپیوتر و ... دارد، در این فرصت جستجویی کردم تا سرویس چت آنلاین بهتری رو پیدا کنم.
این مقدمه رو گفتم، تا بگم که دیشب بین همین جستجوها و وبسایت‌هایی که ارائه دهنده‌ی اینچنین خدماتی هستند، رسیدم به BOLDChat. بولدچت هم  خدماتی مشابه لایو زیلا ارائه می‌دهد. اما مساله‌ی اصلی کجاست؟
اول وارد وبسایت مربوطه شدم، وقتی دیدم سرویس رایگان نیست و البته شکل ظاهری خوبی هم ندارد، می‌‌خواستم پنجره را ببندم و ادامه ماجرا. اما چون دیدم یک دکمه‌ی چت آنلاین با اپراتور وجود دارد، کلیک کردم تا در مورد سرویس‌شان صحبت کوتاهی داشته باشیم.
خب. قضیه از این به بعد شروع شد!
اولین مساله در مورد اپراتور این بود که بسیار دوستانه صحبت رو شروع کرد. اونقدر دوستانه که از همان اول گفتگو احساس خیلی خوبی بهم منتقل کرد (که خیلی کم، نظیرش رو در وبسایت‌های ایرانی دیده‌ام). شروع گفتگو رو با سوال ِ" آیا سرویس بولدچت از زبان‌های راست به چپ بطور کامل پشتیبانی می‌کنه؟ " شروع کردم که البته جواب مثبت بود و پاسخ کاملی گرفتم. در مورد تغییر شکل ظاهری و استایل قلم‌ها و ... پرسیدم و باز هم پاسخ بسیار کامل ارائه شد. در پایان گفتگو هم سرویس رایگان 10 روزه‌ را بهم پیشنهاد داد و از من خواست آن را تست کنم. همچنین خواهش کرد که مشخصات کامل (نام کامل، وبلاگ و ایمیل) خودم رو بهش بدم که البته من اینکار رو کردم. تا این‌جای کار، همه چیز به خوبی و خوشی سپری شد.
شروع کردم به تکمیل فرم ثبت نام. نام، نام خانوادگی، ایمیل، رمز عبور و ... و در آخر موقعیت مکانی. لیست موقعیت مکانی رو که باز کردم، اسمی از "ایران" وجود نداشت! این یعنی شرکت مربوطه ایران رو تحریم کرده. به همین دلیل دوباره گفتگوی آنلاین رو شروع کردم. این بار سوالم رو اینطور پرسیدم که:
"آیا شرکت شما کشور من (ایران) رو تحریم کرده؟"
و بعد از اینکه اپراتور لیست رو چک کرد، خیلی دوستانه عذر خواهی کرد و گفت:
"واقعا متاسفم! حذف نام کشور شما بخاطر محدودیت صادراته"!!
و ادامه داد " از ناراحتی ِ بوجود اومده خیلی عذر می‌خوام"
عجب پاسخی! سعی کردم دقیق‌تر مساله رو پیگیری کنم، پس ادامه دادم:
"آیا محدودیت صادرات فقط برای کشور منه؟"
اپراتور هم جواب داد "برای منطقه‌ی شما این محدودیت وجود داره، عراق و کشور شما فعلا دارای محدودیت هستند"
موضوع جالبتر اینکه با وجود محدودیت برای "عراق"، باز هم در لیست موقعیت های مکانی نام عراق وجود داشت!
ادامه دادم "مساله برام اصلا روشن نیست، من چطور می‌تونم سرویسی رو استفاده کنم که کشورم رو تحریم کرده؟!"
و ظاهرا چون پاسخی نداشت، پیشنهاد کرد که گفتگو رو به همکارش منتقل کند. خب من هم قبول نکردم و گفتم " ظاهرا شرکت شما از طرف دولت تحت فشاره"
و تنها پاسخی که شنیدم " .No problem " بود!
و کمی گفتگو رو در این مورد ادامه دادم و باقی قضایا.
از لحن صحبت اپراتور این‌طور برداشت کردم که می‌شود استثنایی قائل شد و سیستم را دور زد! (با وجود اطلاع سرویس دهنده از ایرانی بودن من).
مشخص است بسیاری از شرکت‌ها و وبسایت‌های ایالات متحده، از سایت‌های بازی و موسیقی، تا سایت‌های ارائه دهنده‌ی خدمات این‌چنینی و ...، برخلاف میل خود (و به احتمال زیاد، فشار دولت)، ایران را از لیست خود حذف کرده‌اند‌ (به عبارتی تحریم).
این رو هم ذکر کنم، هر چند من قصد خرید این‌چنین سرویسی رو نداشتم، و البته اگر هم داشتم، راهی برای انتقال وجه در دسترسم نبود (و اگر هم راهی برای انتقال وجه بود ، وجهی برای انتقال نبود! :)) )، اما همین‌قدر که مِن مِن های اپراتور نشان داد خودشان هم از این تحریم‌ها راضی نیستند و ...، برایم جالب و کافی بود!

دعوت‌نامه‌ ی گوگل ویو




 همون‌طور که شاید بدونید، بنده جزو بدشانس‌ترین افرادم و با این‌که دوستای زیادی دور و برم‌ان، اما من تازه صاحب گوگل‌ویو شدم (اصولا در همه‌ی مسائل آخرین نفرم) :دی. آره، دقیقا چهارپنج روز پیش توسط گوگل دعوت‌نامه برام ارسال شد. البته شما هم می‌تونید با پر کردن این فرم منتظر ایمیل ارسالی از گوگل باشد. (کمتر از یک ماه طور کشید تا دعوت‌نامه‌ برای من ارسال شد.)
اما این مطلب با هدف دیگه‌ای نوشته‌ شده. از اون‌جا که فک می‌کنم هنوزم خیلی‌ها از داشتن گوگل‌ویو محروم‌ن، به همین دلیل چون من تعداد هفت عدد دعوت‌نامه دارم، قصد دارم چند نفر از شماها رو هم موجی کنم. برای من فرقی نمی‌کنه که آشنایین یا غریبه، بزرگین یا کوچیک، پیر و جوون، در کل هفت عدد موجوده. این مطلب در تاریخ 11- 9 - 88 (چهارشنبه) ارسال شده و تا 13 - 9 - 88 (جمعه) وقت هست که به یکی از طرق کامنت، فرم تماس با من، یا مستقیما از طریق ایمیل‌م درخواست‌تون رو اعلام کنید و مطمئن باشید اگر مقدور باشه، حتما براتون دعوت‌نامه ارسال خواهد شد.
و اما چند نکته:
1- دعوت‌نامه‌ فقط برای هفت نفر فرستاده خواهد شد.
2- شما هم امتحان کنید، شاید هنوز دعوت‌نامه‌ای موجود باشه!
3- لطفا تابلو نباشید!، ایمیل‌تون رو هم بذارید در ضمن.
4- به تعداد کامنت‌ها توجهی نکنید، برخی بطور ناشناس کامنت گذاشته‌اند.
5- اگر برای‌تان ضروری نیست، به دیگران مهلت بدین.

بیشتر در مورد گوگل‌ویو بدانید:
پرهام ، میلاد و صادق توضیحات کاملی نوشتن.

تقدیم: این مطلب رو به MRYM عزیز تقدیم می‌کنم.
مهلت تموم شد! همه‌ی هفت دعوت‌نامه ارسال شدن. دوستانی هم که ایمیل دادن و متاسفانه مقدور نبود که بهشون ویو ارسال شه، ما رو ببخشن خلاصه.

به علاوه ی یه سری گـُهی که مردم با فرهنگ و فهیم تهران، طبق این مطلب محمد عزیز میل می کنند، باید عرض کنم صدا و سیما و بالاخص جناب ضرغامی هم از آن خوردنی ها نوش جان می کنند.
لطفا (اگه فرصت هست) حرف های محمد رو مطالعه و سپس ادامه ی مطلب رو بخونید.
سال هاست که وقتی فیلم ها و سریال های تلویزیون ایران رو می بینیم، به تمام افراد ساده لو، شیرین عقل، بی شعور، نادان، ساده لو، ژولیده پولیده، چَپَر چلاق (چلاغ؟)، شَل، ساده لو، با لباس پاره پوره، با لهجه ی عجیب و غریب و معمولا کولی، کالا چه زن و چه مرد، کلمه ی شهرستانی اطلاق می شه، صحبت من اینجا، اول با آقای ضرغامی و بعد تهیه کنندگان و بعد نویسندگان و بعد کارگردانان و بعد مردم با شعور و همه چی تموم تهران ـه، اینان که خود رو از ملت ایران جدا می بینند، اینان که ایران رو تهران می بینند، اینان که کمتر از 10% از جمعیت ایران رو تشکیل می دن و شعور خود رو بالا فرض می کنند؛ من به عنوان یک ایرانی وقتی تلویزیون رو روشن می کنم و می بینم که داره بهم توهین می شه، حالم از این صدا و سیما بهم می خورم. شما قضاوت کنید، چرا یک شهرستانی باید اینگونه به تصویر کشیده شه، چرا باید وقتی یک جوان نخبه ی اهل یکی از شهرستان های ایران، در یکی از دانشگاه های تهران قبول می شه، وقتی وارد دانشگاه شد سریع سیگار بکشه و معتاد شه، یا سریع عاشق شه یا سریع بره سراغ زید بازی (که مثلا هیچی ندیده). چرا همیشه تو این فیلم ها، فقط یک تهرانی ـه که جمله ی «شهرما، خانه ی ما» رو میگه، و شما بیننده ی محترم انتظار شنیدن این حرف رو از یک شهرستانی نباید داشته باشی، چرا وقتی تیتراژ یا میان برنامه ای برای معرفی ایران ساخته می شه، باید اون بالا یه برج میلاد هم باشه، یعنی برج میلاد اینقدر مهمه؟
و هزار چرای دیگه که شما بهتر از من می دونید. آخه مگه این تهرانی میگید چیه؟ این فرهنگی که حرفش رو می زنید چیه؟ اگه فرهنگ اینه که تو صف بیان جلو بزنند، یا که تو پیاده رو کیف ت رو بقاپن یا جیبت رو بزنند یا موقع رانندگی عین گاو بپیچند جلوت...، آقا به خّدا نخواستیم، خدایی به قول شما شهرستانی بودن بهتر از تهرانی بودنه ...
و در آخر لازمه این رو هم بگم که در تهران درصدی هم با فرهنگ وجود دارند، اگه شما جزو اون اقلیت هستید، عذر خواهی می کنم.

هیچ یک ارتباطی به هم ندارند

فکر کنم باید همه ی این مطالب رو می گفتم، چون نمی شد (نه که نخوام) برای هر کدام، پستی اختصاص یابد، پس همه ی این مطالبِ بی ارتباط به هم ، به صورت خلاصه یک جا جمع شد.

1- این روز ها همه جا صحبت از نصب ویندوز هفت است، یعنی کوچ کردن از ویندوز دوست داشتنی Xp به Seven. مثل اینکه ویندوز جدید توانسته دل خیلی ها رو به دنبال خودش بکشد، چون در اکثر وبلاگ ها، وب سایت ها و مجلات مرتبط و حتی غیر مرتبط با IT، مطلبی در این زمینه مشاهده می شود. من به شخصه به Seven کوچ نخواهم کرد، دوست دارم، ولی نمی توانم، چون سخت افزار مورد نیاز هفت رو ندارم!؛
پس من فعلا نمی توانم از هفت استفاده کنم. باشد تا به روز شدن سخت افزار سیستم ام.
اما اگر شما که سیستمی مناسب دارید، پیشنهاد می کنم حداقل یکبار سی دی ویندوز هفت را با مبلغ حداکثر 4000 تومان! تهیه، و آن را نصب و اجرا کنید، حتما شگفت زده خواهید شد.

2- یک دوره ای، حدودا یک سال پیش، در سایت ها و وبلاگ های مربوط به آموزش کامپیوتر و مرتبط به آن، ترفندی گذاشته شده بود که تقریبا با چنین لحنی اینگونه می گفت: در ویندوز Xp، پس از نصب نرم افزار جدید، دیگر نیازی به ری استارت (Restart) کردن سیستم نیست، به این ترتیب که پس از نصب نرم افزار مورد نظر، و پس از Cancel کردن پیغام ریستِ برنامه (مثلا، You should restart your computer, do you want now) ، برنامه ی Task manager ویندوز را اجرا کنید (با فشردن کلیدهای Alt + Ctrl + Del از صفحه کلید)، سپس از تبِ Processes روی explorer.exe کلیک راست کنید و روی End process تقه بزنید. حالا از منوی فایل، گزینه ی New Task رو انتخاب و در کادر open ، explorer.exe رو تایپ و OK کنید.
با این کار مثلا ویندوز را دور زدیم و یعنی مثلا سیستم ری استارت شد.
من این کار را همان موقع (و حتی الان)، هم در سیستم خودم و هم در چند سیستم دیگر امتحان کردم؛ فکر می کنید پس از اجرای برنامه ی جدیدالنصب چه اتفاقی افتاد؟
خب، آن برنامه دوباره درخواست Restart کرد!

3- اکانت توییتر قبلیم، نمی دانم چرا، ولی به کل پرید، خودم فکر می کنم توسط خود سیستم «توییتر» پرانده شد، شاید هم یکی از آشنایان پسورد را کشف کرد، شاید هم ...
اکانت جدید توییترم به آدرس http://twitter.com/meisam31. پس لطفا اینجا هم دنبالم کنید.

آیا کنکور، واقعا کنکور است؟


مهر ماه 87
تمام دانش آموزان تصمیم دارند خود را برای کنکور 88 آماده کنند. این آزمون، سرنوشت زندگی شان را رقم خواد زد. در کلاس همه جور انسانی پیدا می شود، دانش آموزی که فرزند پزشک است، یا تعدادی فرزند معلم، فرزند راننده و ... و حتی تعدادی هم که فرزند کارگرند.

آبان ماه 87
دانش آموزان درس خوان و درس نخوان کاملا تفکیک شده اند. بعضی هم هستند که نه جزء گروه اولند و نه گروه دوم. آن ها اصلا دانش آموز نیستند و خودشان هم نمی دانند چرا به مدرسه می آیند.

آذر ماه 87
اکثرا در حال و هوا، و تب و تاب کنکور هستند، عده ای هم در کلاس، پی خوش گذرانی و یلّلی تلّلی خود اند. 7-8 نفر بصورت جدی درس می خوانند، 10–15 نفر کمابیش و 5-6 نفر هیچ. وقتی به مراکز پیش دانشگاهی دیگر در سطح شهر هم مراجعه کنید، می بینید آن ها هم چنین شرایطی دارند و از آن ارازل آن جا هم موجود است.

بهمن ماه 87
امتحانات ترم اول به پایان رسیده، 18 نفر بصورت کامل تمام دروس را پاس کرده اند، تعداد کمی، 2- 3 درس پاس نکرده و دروس پاس نشده ی تعدادی از دانش آموزان خیلی زیاد است.

اسفند ماه 87
کسانی که درس می خواندند دچار ضعف شده اند، احساس می کنند با اینکه شبانه روز در خوانده اند اما باز هم آماده نیستند، دانش آموزانی که دنبال خوش گذراندن خود هستند، هنوز هم تمام ساعات خود را در خیابان و مراکز شلوغ شهر به سر می برند.

بعد از تعطیلات نوروز 88
عده ای خوشحال اند که توانسته اند در تعطیلات، عقب ماندگی های درسی شان را جبران کنند. اما نگرانی هایی هم دارند که نکند دروس در مدت باقی مانده تا کنکور تمام نشود. عده ای هم ناراحتند که کمتر درس خوانده اند. اما گروهی هم در تمام مدارس و کلاس ها وجود دارد که همیشه با خنده وارد کلاس می شوند، در کلاس بلوتوث بازی می کنند، با زیـدهای محترمه مکالمه می کنند و البته اس ام اس، و حتی اکثر اوقات غایب اند.

اردیبهشت 88
بدون استثنا تمام دانش آموزان پیش دانشگاهی در سطح شهررا استرس کنکور گرفته است. عده ای این را انکار می کنند و می گویند: استرس مال بچه سوسولاست. اما همان ها هم وقتی کمی با خود فکر می کنند استرس وجودشان را فرا می گیرد. اما صبر کنید ...، آها ...، نه مثل اینکه اشتباهی شده، اینجا استثناهایی هم وجود دارند، واقعا مشخص نیست که چرا برخی اصلا درس نمی خوانند. حتما بعد از کنکور پشیمان خواهند شد. در دیگر مدارس هم این شرایط برقرار است.

خرداد ماه 88؛ درست بعد از امتحانات نوبت دوم پیش دانشگاهی
موقع امتحانات همه فکر گذراندن دروس هستند چون معدل این ترم و این سال تحصیلی هیچ تأثیری در کنکور ندارد (البته به قول یکی از دوستان: شاید هم تأثیر داشته باشه، در جمهوری اسلامی هر اتفاقی ممکنه بیفته!). اکثرا به زدن تست می پردازند. استرس روز به روز بیشتر می شود، بیشتر و بیشتر ... .

یک هفته قبل از آزمون کنکور سرنوشت ساز 88
30-40 درصد دانش آموزان که البته درس خوان هم بودند، کلافه شده اند، از درس زده شدند و خدا خدا می کنند که هرچه زودتر به کنکور برسند. عده ای هنوز هم درس می خوانند و فرصت را از دست نمی دهند. تعدادی هم در مراکز اصلی شهر فقط به فکر شماره دادن به این و آن اند. منتظرند کسی به زید آن ها چپ نگاه کند تا چند نفری بریزند سر آن بدبخت و یک دعوای درست و حسابی راه بیندازند. این ارازل را به یاد داشته باشید.

4 تیر ماه 88؛ کنکور
ساعت 7:30
درب های حوزه بسته شده، اما نگهبان به کسانی که پشت در مانده اند، زیر سیبیلی اجازه ی ورود می دهد.
ساعت 7:45
اینجا هم کسانی هستند که فقط می خندند. نه، مثل اینکه برای آن ها اهمیتی ندارد که این آزمون، سرنوشت آنان را رقم خواهد زد. واقعا عجبا.
ساعت 7:55
دفترچه ی سوالات روی زمین است. اِ اِ اِ اِ، چه خوب، یکی از مراقبان دبیر فیزیک سال سوم ما بود. آقای محبوبی.
- سلام آقای محبوبی
- سلام آقا میثم
- خیلی خوشحال شدم اینجا دیدمتون
- ایشاا... موفق شی
- مرسی
ساعت 8:00
داوطلبان دفترچه ی سوالات عمومی را برمی دارند. چه جالب, عکس من روی جلد دفترچه است. به ترتیب سوالات را پاسخ می دهم. ادبیات، دین و زندگی، زبان انگلیسی و اگر هم وقت شد عربی.

پس از مدتی
رئیس حوزه: داوطلبان عزیز، لطفا دفترچه و پاسخ نامه ی سوالات عمومی را روی زمین گذاشته و دفترچه و پاسخ نامه ی سوالات اختصاصی را از روی زمین بردارید.
ما هم همین کار را می کنیم. از سوالات دیفرانسیل شروع می کنم.
- خدای من این دیگر چیست؟ آها این سوال کاربرد مشتق رو دیگه می تونم حل کنم.
بعد از دو دقیقه تلاش
- ایول، این سوال انتگرال به نظر آسون میاد.
بعد از سه دقیقه تلاش
- چه سوال آسونی پیدا شد.
بعد از مدتی تلاش
- وای وای وای، خدای من چرا هر کاری می کنم به جواب نمی رسم؟ تمام راه ها که درسته اما...
پس از پاسخگویی که به برخی از سوالات دیفرانسیل نوبت به هندسه و گسسته رسید، اما متأسفانه آن ها هم نشد.
نفس عمیق می کشم و با خود می گویم: انشاا... سوالات فیزیک بهتر باشد، چون روی این درس خیلی زحمت کشیده ام. مبحث آینه ها و عدسی، ترمودینامیک، نیوتون، مغناطیس، حرکت و ... ، سوالات افتضاح سخت است.
- وای خدای من، اینی که می بینم راسته؟؟؟؟
الآن زیر چشمی دیدم که همان آقای محبوبی (دبیر فیزیک سال سوم مان) یک سوال فیزیک را به یکی از داوطلبان رساند، از تعجب شاخ در می آورم.
ای وای، بی شَرف یک سوال دیگر هم رساند... .
آیا این کنکور است؟ چرا آن آقای لَندِهور باید چنین جنایتی را در حق من و سایر داوطبان بکند و چند سوال را به داوطلبی برساند؟
الآن اعصابم به هم ریخته است. تعادل ندارم، دوست دارم داد بزنم سرش، اما بقیه ی داوطلبان چه گناهی کرده اند که تمرکز آن ها به هم بریزد.
ساعت حدودا 12:00؛ داوطلبان از درب های حوزه بیرون می آیند.
بعضی می خندند، بعضی قه قه می زنند، بعضی اعصابشان خورد است، برخی سرخ شده اند، بعضی هم چشمانشان را می مالند انگار که تازا از خواب بیدار شده اند و ...

خارج از حوزه
بدون استثنا همه آزمون را باب میل خود نداده اند، چون سوالات بسیار غیرقابل پیش بینی بود، یکی از دوستان:
- میثم دیدی چی شد؟
- چیو؟
- می تو زیر زمین بودم، چند تا از داوطلبا دور هم جمع شده بودند و داشتن با کمک هم، همه ی سوالات رو جواب می دادن.
- نــَـــــــه بــــابــــا؟؟؟!!؟! خدایی یعنی ... پس مراقب ها چیکار می کردن؟
- آره به خّدا، مراقب ها هم که عین خیالشون نبود.
- خدای من، اصلا فِک نمی کردم که تو کنکور دیگه کثافت کاری باشه.
بله، این مکالمه ی من و یکی از دوستانم بود بلافاصله پس از کنکور. این است کنکور سراسری ای که هیچ سازمان، نهاد یا ارگانی به جز سازمان سنجش، در آن نمی تواند دخالت کند. این را خاطر نشان کنم که این گند کاری ها که بعدا از دوستانم خبرهای بدتری هم شنیدم، فقط در یکی از حوزه های شهر بجنورد رخ داده است، وای به حال شهرهای بزرگی چون تهران ... .

10 مرداد ماه؛ اعلام نتایج اولیه
چون می دانستم که آزمون را خراب کرده ام، انتظاری نداشتم که رتبه ی خوبی بیاورم، بیست و سه هزار خیلی خیلی بد است، اما من از دیدن آن شوکّه نشدم.

11 مرداد
- الو، میثم سلام
- ســـلام آق ... گل
- چیکار کردی کنکور رو؟
- افتضاح شده، 23000
- ایول، خوبه که
- [فقط خنده]
- پاشو بیا بریم یه سر کافی نت نتیجه ی منم ببینیم.
- آها، باشه، تا یه ربع دیگه.
این دوست ما، هنوز درس های پاس نکرده ای از سال سوم دارد. دروس پیش دانشگاهی هم که اصلا هیچ کدامشان گذرانده نشده اند. این آقا از همان هایی است که در طور سال تحصیلی، شبانه روز در خیابان به سر می برد.

10 دقیقه بعد؛ در کافی نت
- خب، ببین رتبه ی کشوری ت شده دویست و سی هزار.
اما...، اما تو سهمیه رو ببین ...، باورم نمی شه، هزار و دویست، نه، دقیقا هزار و صد و نود و پنج!!؟؟!؟
یعنی می شود که رتبه ی نجومیِ دویست و سی هزار به هزار و دویست کاهش یابد؟
بله می شود، چون پدر این دوست ما جانباز 32% است و با آزادگی و این چیز ها می شود 50% . یعنی سهمیه ی جانبازی و ایثارگری، رتبه ی 230000 را به 1200 کاهش می دهد...!

19 شهریور ماه، اعلام نتایج نهایی، با دوستانم دعوت شده ام به یک افطاری در حسینیه
این افطاری را بنیار شهید راه انداخته بود. این را از ریش های برادران متوجه شدم. من و سه نفر از دوستان با لباس های اسپرت و موی فشن وارد شدیم. ما چهار تا در بین آنان نادر هستیم. در آنجا هم کلاسی هایم را می بینم، همان هایی که جزو درس نخوان ها بودند. همان بچه های الّاف.
- سلام آقا مهرداد
- خوبی میثم
- رتبت چی شد؟
- 677
- اَ...، [دهانم باز ماند]

- حسن آقا رتبت چی شد؟
- 1000
- [باز هم فکّم باز ماند]
- ببین میثم، اون بابای علی ه.
- ... ، راستی علی چیکار کرد؟
- 2000
- [فَکّم چسبید به زمین]
اینها فقط تعدادی از مکالماتی است که در مورد رتبه ی کنکور یک سری اوباش ولگرد داشتم، همان هایی که در طول سال تحصیلی فکر صفا و خوشی های خود بودند. وقتی از دوستانم در دیگر مدارس پرس و جو کردم، نتیجه همین بود.
حالا این ارازل که هیچ وقت درس نخوانده اند، قصد دارند چه رشته ای بخوانند؟ یکی مکانیک امیرکبیر، دیگری صنایع تهران، و ... .
عجب روزگاری. من و امثال من درس می خوانیم اما دیگران به دانشگها می روند. آنان زید بازی هایشان را کردند و کردند و ما خواندیم و ماندیم.

نتایخ اخلاقی ِ زیادی می شود از این داستان گرفت:
1- اگر کنکور دارید، از اولِ سال فقط بخندید ویا به کلاس نیایید. (فقط در صورتی که پدر جانباز یا ایثارگر داشته باشید)
2- اگر در خانواده یا اقوام نزدیک، شهیدی دارید، مثل ِ اینکه خدا شما را خیلی دوست داشته که این لطف را در حقتان کرده است.
3- اینکه می گویند در کنکور هیچ تقلبی صورت نمی گیرد، فقط حرفی بیهوده و یک مشت چرندیات است، مثل دیگر حرف هایی که همیشه از رادیو و تلویزیون شنیده می شود.
4- دروغ گفتن در اینجا (کشور عزیزمان) مثل آب خوردن است. [آب خوردن در اینجا، از دروغ گفتن هم سخت تر است]
5- در صورتی که به داوطلبی که تمام وقت خود را صرف درس کرده، در کنکور ظلم شود، به هیچ جای هیچ کسی بر نمی خورد و فقط باید آن جای خود داوطلب بسوزد، بدون اینکه نتیجه ای بدهد.
6- کلاً ماندن در اینجا حرام است، مگر اینکه پدر جانباز یا ایثارگر یا در اقوام نزدیک، شهیدی داشته باشید. یا حداقل یک پارتی در بنیاد شهید داشته باشید. من که ندارم، باید بمیرم.
7- اگر پول و پارتی دارید، و کنکور هم دارید، حتما دو عدد از مراقب های کنکور را بخرید تا در جلسه ی کنکور، خدای ناکرده تنهایتان نگذارند.

گفتنی زیاد است اما همین الان هم مطلب زیادی طولانی شده است. پس فعلا تمام می کنم اما بعداً ادامه خواهم داد.

چرا ایرو آی تی

سه سال پیش (یعنی یک سال بعد از شروع وبلاگنویسی)، وقتی قصد خارج شدن از جرگه ی وبلاگنویسان آماتور و راه اندازی وبلاگی جدید را داشتم، به دنبال آدرسی با معنی و با مسمی گشتم. چون قصد راه اندازی وبلاگی در زمینه ی آموزش ها و مقالات در زمینه ی کامپیوتر و اینترنت را داشتم، موارد زیادی به ذهنم رسید، 7-8 مورد، که به ترتیب اولویت برای ثبت دامنه اقدام کردم، سه مورد اول قبلا ثبت شده بود و از خوش شانسی من این مورد چهارم هنوز به ذهن کسی خطور نکرده بود!
به این ترتیب با توجه به کلمه ی iRoIT شروع کردم به فعالیت در زمینه های مذکور و تمام مسائل مربوط به آن ها.
آن موقع از سرویس میهن بلاگ نسخه ی 4 استفاده می کردم که البته جواب نیاز های من را می داد و مناسب بود البته اشکالات فراوانی هم داشت، اما متأسفانه بعد از دوسال نوشتن مطالب، همه ی مقالاتم که البته از آن ها نسخه ی پشتیبانی هم نداشتم، با بوجود آمدن آن مشکلات برای سرورشان، به کل پریدند. بعد از حدود یک ماه که شدیدا دپرس بودم، با دست خالی نقل مکان کردم به بلاگر. بلاگری که با نسخه ی جدیدش امکانات بیشماری را در اختیارم می گذاشت.
خلاصه با آمدن به بلاگر، علاقه ای به فعالیت صرفا در معقوله ی کامپیوتر و اینترنت را نداشتم، از طرفی دامنه ی ثبت شده هم که iRoit.ir بود، پس چاره ای نداشتم به جز انتخاب همین عنوان برای وبلاگ، اما با ویژگی جدید. همان مقالات و آموزش هایی که می نوشتم، اینجا هم نوشتنش را ادامه می دهم اما محدودتر، و به علاوه ی آن به نوشتن روزنوشت و دیگر مسائل هم می پردازم.
پس شما خرده نگیرید که چرا وبلاگی به این نام، سیاسی یا... می نویسد. چرا راجع به گرانی حرف می زند، چرا از جامعه صحبت می کند و چرا در مورد آخرین کنسرت فلانی می گوید. به هر حال ایرو آی تی، فقط آی تی نیست. همه چیز اینجا هست!

معافیت سربازی، رویایی نه چندان دور

یعنی شدنیه؟ منظورم اینه که آیا امکانش وجود داره؟
شاید... اما واقعا هنوز هم مطمئن نشدم.
راستش وقتی شنیدم قانونی گذاشتنکه « اگه سه فرزند به خدمت سربازی رفته باشن، فرزند بعدی معافه»، خدا خدا می‌کردم که ای کاش قانون جدیدی هم بگذارند که « اگه دو فرزند هم به خدمت رفته باشند، سومی معاف شه ». خلاصه روزها با این آرزو به سر می بردم تا اینکه مدت‌ها پیش گزارشکر شبکه ی یک در خبر 14، به این مورد دومی اشاره کرد. شاید از دهان مبارکش پرید و یا شاید من چپه شنیدم، به هر حال از خوشحالی حدود سی سانتی‌متر پریدم هوا، ولی متأسفانه دیگه در هیچ اخبار دیگری این خبر را نشنیدم. حتی وقتی این مطلب از کاپیتان رو دیدم، کامنتی هم گذاشتم مبنی بر اینکه هنوز قطعی نیست و از این حرف‌ها.
چند روز پیش وقتی داداش در این مورد صحبت می کرد یکم از شکّم کمتر شد. پس:
به امید معافیت!

بعدنوشت: برای خودم متاسفم که نشد :( +

تمام ایده ها پرید...

مثله اینکه این کنکور لعنتی نمی خواد دست از سر ما برداره. شاید باورتون نشه، ولی درست قبل از کنکور، شاید یه ماه قبلش، ولی خیلی جدی تر از دو هفته قبل از آموزش سرنوشت، تو مخ آدم پر میشه از ایده و ابتکار و طرح و نقشه و الخ، اگه شما کنکور رو جدی تجربه کرده باشید حتما حرفام رو بهتر می فهمید.
ایده هایی داشتم منم، نه خیلی، حدود 4 – 5 تا، توشون چرت و پرت هم بود که بعدها سوژه هایی شد برای خنده. همین چن روز پیش یعنی زمانی که حدود سی و پنج – شش روزی از آزمون می گذره، با دوستام رفتیم بیرون. از فضا بحث شد سر همین حالت، بنده خداها اونا از من بدتر یه سری پرت و پلا رو به عنوان ایده ی نو تو ذهنشون یا حتی تو دفترچه ی یادداشتشون داشتن که سیر خندیدیم...!
اما من بین بین تمام فکرایی که تو سرم داشتم، یکی شون خیلی خیلی باحال بود و اونم راه اندازی وب سایتی با همین آدرس اما با ظاهر و اهداف نو بود. وقتی می گم اهداف نو، خودت دیگه تا ته‌ ش برو. خیلی دنبالش بودم تا اینکه دو سه روز پیش که ...
خدا روز بد نیاره ... وقتی نتایج کنکور اومد هرچی تو این چند وقته رشته کرده بودم برای تدارک سایت، پنبه شد. حتی طراحی سایت هم تموم شده بود و فقط مونده بود یه سری کارای جزئی و اتصال دامنه بهش و ... . متأسفانه رتبم طوری نیست که احتمال زیادی برای قبول شدن داشته باشم. خلاصه اینکه اگه بخوام اون سایت رو راه بندازم، اگه نگم هر روز، باید حداقل هر دو – سه روز به‌روز بشه که با این درصدها و رتبه فکر می‌کنم برای یه دانش آموز پشت کنکوری محال باشه، یعنی حداقل تا قبل از کنکور 89 نشدنی‌ه. خب باید بشینیم تو خونه و مثل بچه ی آدم یه سال دیگه مثله بلانسبت چیز، درسمون رو بخونیم. آخه خدایی رتبم خیلی ضایع‌س :دی
حالا که همه چیز کَنسل شده، تو این دو سه روزه اینقدرها هم چیز نبودم و یه سری تغییراتی دادم، تم وبلاگ رو عوض کردم، چند دسته بندی سابق حذف و تعدادی کت‌گوری جدید جایگزین شد. تغییر قالب وبلاگ، فقط و فقط به خاطر ایده ی نوی تیم بلاگر فارسی بود.

پی نوشت:  لازمه همین جا از دوست و همکارم علی آذرنوش عزیز به خاطر راهنمایی‌ها و صبر مثال زدنی شون که بسیار کمکم کردن تشکر ویژه داشته باشم.

مردی از قریش تنهاست!

زمين ظلمت آلود کفر است و کبر و کينه
و زمان شرمگين محتواي خويش!
دست جهل فرزندان آدم را از سرير «خليفة اللهي»
تا حضيض «اولئک کالانعام بل هم اضلّ»
به زير کشيده است،
و ابر سياه ستم آسمان ذهن و دل بشر را تيره کرده است.

«بصيرت و دانايي» اسيري در سياهچال «خرافه وناداني»
و «شرافت انساني» پايمال «تعصّبات قومي و نژادي»!
آري در روزگار قحطي بصيرت و خشکسالي محبّت هر آنچه هست
سکوت است و ستم و سياهي.

فريادي اگر هست
استغاثه دختر بچّه‌اي است زنده به گور شده!

و در برودت ستم حرارتي اگر هست
آهي است از مجمر سينه مظلومي برون جسته!
و در سياهي تباهي سو سوي نوري اگر هست
شمعي است بر گوري!

و لبخندي اگر هست
بر لب اشراف‌زاده‌اي است به ريشخند فرزند تهي دست کفشگري بي چيز!........
در گوشه‌اي از غار «حرا» مردي از قريش تنهاست
و غمان روزگار مشئوم خويش را با غار نجوا مي‌کند!

اي صخره‌هاي صبور!
اي سنگ‌هاي صميمي!
شما در اين غربت و تنهايي،
با من هم دردي کنيد و قصّه غصّه مرا بشنويد!

اين صخره‌ها و سنگ‌ها با اولياء خدا همدم اند!
مگر يوسف در چاه نشد و بغض فروخفته‌اش را از کينه برادران حسود با سنگ‌ها و صخره‌ها در ميان نگذاشت؟!
و مگر علي (ع) با چاه سخن نگفت
و دردهاي جانسوزش را در گوش غار نجوا کرد؟
اکنون نيز محمد(ص) با غار سخن مي‌گويد.

غار «حرا» سال هاست که مأمن محمد(ص)، همدم محمد(ص) و گوش شنواي راز و نيازهاي محمد است.
در سکوتي پر از مراقبت و با دلي خالي از خود و لبريز از عشق به خالق.....

ناگهان صدايي غريب سکوت را مي‌شکند ودر غار مي‌پيچد:

«بخوان»! محمد مات ومبهوت به اطرافش مي‌نگرد! اين صدا از کجاست و مخاطبش کيست؟! و آن صداي اسرار آميز با تأکيدي افزون و رساتر از پيش تکرار مي‌کند: «بخوان»! «بخوان بنام پروردگارت که آفريننده است»! محمد حيران‌تر از پيش پاسخ مي‌گويد: ولي من، ولي من، بچّه چوپاني يتيمم که روي مدرسه و مکتب را نديده ام! چه بخوانم؟ چگونه بخوانم؟........ اين دستور پروردگار است بخوان محمد!

لبان محمد(ص) آرام مي‌جنبد: «اقرأ باسم ربّک الّذي خلق،خلق الانسان من علق»........ و بعثت محمد(ص) آغاز ميشود.
او اکنون پيامبر خاتم و برگزيده خداست.

با طلوع خورشيد فروزان نبوّت او ستاره‌هاي بي سوي سيادت «هبل، لات و عزّا» افول مي‌کند،
و به دست يداللّهي او بت شکوه و شوکت ابوجهل‌ها و ابولهب‌ها و ابوسفيان‌ها براي هميشه تاريخ مي‌شکند و فرو مي‌افتد.

محمّد امين که روزي عرب به صداقتش گواهي ميداد با روي ودستي هميشه گشاده و با اخلاقي که او را مستحق تحسين «و انک لعلي خلق عظيم» مي‌کند وبا مرامي که لايق «اسوة حسنة» بشريت است و با شفقتي که او را مصداق «رحمة للعالمين» کرده است از آن «اقرأ» تاکنون که بر سرير دل‌هاي بيش از يک ميليارد مسلمان حکمراني مي‌کند ستوده هميشه همه عصرها و نسل‌هاست.

درود خدا بر محمد و اهل بيت طاهرينش که راهي از ظلمات خاک به افلاک گشودند و ناسوت را به ملکوت خدا پيوند زدند. عيد عظيم مبعث بر يکايک ملّت مسلمان ايران خجسته باد.

الّلهم صلّ علي محمد وآل محمد

از علیرضا دزفولی

بازگشت ایرو آی تی...



با سلام
درسته که خیلی وقت بود از ایرو آی تی خبری نبود اما انشاا... به زودی ـه زود،ایده هایی نو و چهره ای جدید از ایرو آی تی را مشاهده خواهید کرد... ... ... .
سلام، نتونستم ننویسم، فکر کنم یه جور اعتیاد شده برام، تو پست قبل وبلاگ رو تعطیل کردم ولی نشد دیگه، آخه شما بگید مگه می شه کسی بعد از 44 ماه وبلاگ نویسی (از مرداد 84 به بعد، فکر کنم درست حساب کردم!) بعد یهههههو (یهوی خیلی غلیظ!) تعطیلش کنه؟؟؟!

بی خیال...

نمی دونم می دونید یا نه، ولی احتمالا شما هم جزو همون درصدی هستین که حداقل یه بار کنکور رو تجربه کردین (شایدم نکردین!). خداییش دیگه خسته کننده شده، شیمی، فیزیک، دیفرانسیل و الخ... (همون الی آخر!). لعنتی یکی دوتا هم نیست 40 تاست. حالا چطور اینا رو بخونیم دیگه اون با خداست. اول مهر که درس خوندن رو شروع کردیم گفتم:

«بابا اینا که چیزی نیست حتما صنعتی شریف قبول می شیم!»

اما حالا میگم:

«بابا اینا که چیزی نیست دیگه زابل که قبول می شیم!»

دو ماه دیگه هم که:

«بابا اینا که چیزی نیست مگه دانشگاه آزاد چشه!»

به هر حال بد جور رفتیم تو درسا. سر نماز ما رو از دعاتون بی نصیب نزارین.

آها... راستی تا یادم نرفته هین جا دیگه عید رو هم تبریک بگم، شاید تا موقع کنکور دیگه فرصت نشه.

قصه ی ما به سر رسید ...

قصه ی ما به سر رسید ...
چقدر سخت است برایم نوشتن آخر این قصه ای کاهش می شد آخر این قصه را یکی دیگر بنویسد. حالا که نشده، باشد اشکالی ندارد؛ [...]

این مطلب بنا به دلایلی حذف شد.

پاسخ به یک سوال فنی-مهندسی!

دوستان عزیز ایمیل و کامنت می ذارن و می پرسن که چرا دامنه ی iRoit.ir رو مستقیما به iRoit.BlogSpot.com متصل نمی کنی؟
برای پاسخ به این سوال باید یه سری افشاگری صورت بگیره!. داستان از این قراره که پارسال یعنی اوایل سال 86 که iRoit روی میهن بلاگ بود تصمیم گرفتم که دامنه ی ir. برای وبلاگ بگیرم. اینطور شد که گشتم دنبال یه سرویس دهنده‌ی مناسب و ارزان. به این ترتیب به سایت و شرکت radcom.ir رسیدم.
اینجا لازم است که از سرورهای بسیار بسیار قدرتمند (؟؟؟!!! WOW ؟!!) و امکانات خیلی خیلی پیشرفته (!! ... ؟؟!!) و طراحان فوق حرفه ای ( [سرفه] !!؟؟؟؟ ) و از همه مهمتر اُپراتور های کاربلد این شرکت تشکر به عمل بیاد.
من دامنه ی iRoit.ir رو برای یک سال ثبت کردم و دامنه رو به وبلاگ سابقم که الان غیر فعاله متصل کردم. سال 86 به خوبی و خوشی تموم شد. رسیدیم به سال 87 ...، و موقع تمدید دامنه شد ...، یهو به سرم زد که بی خیال میهن بلاگ بشم، راستش میهن بلاگ خوب بود قبلا، ولی از وقتی سرورهایش به هم ریختند و اون مشکلات پیش اومد دیگه اون سرویس دهنده ی سابق نشد، حتی ورژن 4 هم مالی نبود... .
به هر حال اومدم بلاگر ( که کاش زودتر می آمدم ). حالا وقتش بود که دامنه رو تمدید و به وبلاگ جدید در بلاگر متصل کنم.
من 31 تیر ماه دامنه رو تمدید کردم و تنظیمات کنترل پنل رو به DNS بلاگر و تنظیمات بلاگر رو به iRoit.ir تغییر دادم. اما 10 روز گذشت و دامنه به وبلاگ وصل نشد. البته این در ایران طبیعی است پس فکر کردم اوضاع رو به راه است.
نه دیگه یواش یواش اوضاع داشت بی ریخت می شد پس موقش بود که با رادکام ( شرکت ثبت دامنه) تماس بگیرم. تماس رو برقرار کردم و این اُپراتور های فعال و حرفه ای و کار بلد و ... یه چیز حدود 30 روز منو پیچوندن که باید این اونطوری باشد و اون همون جوری و از این چرت و پرت ها. 20 مرداد ماه یک تماس دیگر گرفتم که تازه ی تازه آن ها فهمیده بودند که داستان از چه قرار است که چرا دامنه من به وبلاگ متصل نمی شود. شما می دونین چرا وصل نمی شد؟ ... الان می گم ...
من هم تازه فهمیدم که سرور NIC که بزرگترین و قدرتمندترین سرور ثبت دامنه ی ir. در ایران ( Oh، WOW ، وای، [سرفه]، اَخ تُف ) این امکان رو ندارد که ir. به بلاگر متصل شود. یعنی اگر کسی این اشتباه رو کرد و از nic سرویس گرفت، غلط می کند که از بلاگر استفاده می کند، مگر، مگر اینکه طرف پول اضافی داشته باشد و بخواد هزینه ی میزبان رو هم بپردازد! یعنی کسی که می خواد دامنه ای رو که از nic خریداری کرده رو به بلاگر متصل کند باید فضا خریداری کند و بعد DNS ِ فضای خریداری شده رو در کنترل پنل دامنه اش وارد کند تا nic بتواند این DNS رو بخواند و اینا. چون من نه پول این کارا رو داشتم و نه وقت کافی، امسال رو بی خیال شدم که گذشت، سال دیگه، دیگه من باشم که بخوام از رادکام و نیکِ قدرتمند! استفاده کنم.
شما یه موقع از این اشتباه ها نکنی...